حكيم ابوالقاسم فردوسى
502
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گر چه همه نيك خو و مهربان بودند ، اما هيچ كس را مال و خواسته فراوان نبود . همه به سختى و تنگ دستى روزگار به سر مىبردند . در اين شهر دختر فراوان بود . دختران بامدادان دسته به دسته با دوكدان و پنبه در ميدان دروازه گرد مىآمدند و از آن جا به دامن كوهى كه نزديك شهر بود مىرفتند و به رشتن نخ مىپرداختند ، و چون شب فرا مىرسيد به خانه بازمىگشتند . يكى از مردمان اين شهر هفت پسر داشت . از اين رو او را هفتواد مىگفتند . او را دخترى نيز بود كه بر همهء دختران سر بود . يك روز كه دختران با هم براى رشتن نخ از خانه به دامن كوه مىرفتند دختر هفتواد سيبى ديد كه باد از درخت بر زمين افگنده بود . آن را برگرفت و چو آن خوب رخ ميوه اندر گزيد * يكى در ميان كِرم آگنده ديد به انگشت از آن سيب برداشتش * در آن دوكدان نرم بگذاشتش چو برداشت زان دوكدان پنبه ، گفت * به نام خداوند بىيار و جفت من امروز بر اختر كِرم سيب * به رشتن نمايم شما را نهيب دختر هفتواد آن روز دو برابر روزهاى پيشين پنبه رِشت و چون شب در رسيد و به خانه بازگشت ، نخها را به مادر نمود ، مادرش در شگفت ماند كه دخترش چندان نخ رشته بود . دختر هر روز پارهاى سيب به كِرم مىداد . چنان بُد كه يك روز مام و پدر * بگفتند با دختر پر هُنر كه چندين بريسى مگر با پرى * گرفتستى اى پاك تن خواهرى ! دختر راز يافتن كرم و پروراندن آن را ، به پدر و مادر گفت . هفتواد آن را به فال نيك گرفت ، و شگفت اين كه روز به روز بر توانگرى و جاهمندى وى افزوده مىشد چنان كه بسى برنيامد كه به دولتمندى از همگان درگذشت ، و هر روز از او سخن بر سرِ زبانها بود . چون روزگارى سپرى شد دوكدان بر تن كِرم تنگ گشت و